تبليغاتX
TanzDooni.com طنزدونی

ذکر آن شیخ الآزانسیون و طاس المنورون
تاريخ: سیزدهم آذر 1388 ساعت :11:3

آن عاشق ارجاع پرونده ، آن کاتب گزارشات گزنده ، آن معتقد به حذف و تعلیق ، اگر با مذاکره شد شد ، نشد از آن طریق ، آن مذاکراتش همیشه سازنده و راهگشا ، چه با جلیلی چه با سولانا ، آن نطنز را بلد شده عین کف دست ، آن روی فردو گذاشته دست ، آن خداوندگار یک بام و دو هوا ، آن یکی به نعل زده و یکی به میخ روا ، کرامات دیگرش هم که سوا ، آن کاین جلوه در محراب و منبر می کند ، چون به خلوت مي رود آن كار ديگر مي كند ، شیخ السیاسیون و طاس المنورون «محمد البرادعی» از اکابر انجام تحقیقات و تنظیم گزارشات است که هیچ تیم تحقیقاتی از کنفدراسیون را یارای رقابت با وی نیست! حفظ ا... التقریراته و عدم الجانبداریه! 

روزی یکی از هم مکتبخانه ای های شیخ ، او را در سلمانی دید که مشغول اصلاح موی سر است! نزدیک شیخ شد و آواز داد : یا شیخ! خودت هستی؟ آن زلف های پریشان را چه کردی؟! شیخ دستی بر سر خود کشید و گفت : «خودم هستم! از وقتی در آژانس مشغول بکار شدم کمی موهایم کم پشت شده!» هم مکتبخانه ای حیرت کرده و پرسید : یا شیخ! شما که دکتری گرفته اید چرا در آژانس کار می کنید؟! شیخ گفت : «ابله ! آژانس اتمی را می گویم نه آژانس تلفنی!» رضی ا... عن دکترائه!

نقل است که روزی شیخ آخرین گزاشات خود را بر علیه پرونده ایران منتشر ساخته و بدون اجماع آن را تصویب کرد. مریدی بر شیخ وارد و پرسید : یا شیخ! شما که خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی! فوت و فن این هنرمندی چیست تا ما هم بکار بندیم؟ شیخ بر آشفت و آواز داد : «شما که سیاست نمی دانید نمی توانید هنرمند باشید، سختی دارد ، ممارست دارد ، مرارت و ناملایمت دارد، فقط همین قدر بدانید که اصلش اولش اینست که باید دید باد از کدام جهت می وزد و کدام طرف سمبه اش پر زور تر است!» جزاه ا... به میزان سمبهو!

و نیز گویند شیخ را پرسیدند: چگونه این همه ابهام را در پرونده ها جا می کنی؟ شیخ گفت : «کار هر کس نیست مرد کهن!! گاو نر می خواهد و خرمن کوفتن!!» و او را از این دست حکایات بسیار است. عفه ا... ذنبه


چاپ شده در صفحه طنز سوسه


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: تذكرة الاكابر | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس- 9
تاريخ: دهم آذر 1388 ساعت :19:36

کی میگه که من از خدمت بدم میاد؟! من فقط . . .

 از اینکه بعضی وقت ها چند ساعت خواب بدون زنگ ساعت یا موبایل، تبدیل به آرزوم میشه بدم میاد

از اینکه رئیس داره مثل اسب ازم کار می کشه و فکر می کنه الان داره کلی بهم حال می ده بدم میاد

از اینکه وقتی که سربازهای دیگه همه خوابن مجبور باشی خدمت کنی و بعد بیان و بهت تیکه بندازن بدم میاد

از اینکه بعضی سربازها مثلاً زرنگی می کنن و خودشون رو به خنگی میزنن و همه کارها رو می کنن تو پاچت بدم میاد

از اینکه کلهم کادری ها که تحصیلات و تخصص به درد بخوری هم ندارن، سربازها رو آدم حساب نمی کنن بدم میاد

از اینکه بعضی ها توی اجتماع یا خونه نمی تونن ریاست کنن و میان و سر سربازها عقده گشایی می کنن بدم میاد

از اینکه روزهای قرمز تقویم پشت سرم هم قرار می گیرن و 24 ساعته ما رو بدبخت می کنن بدم میاد

از اینکه این انتخابات لعنتی توی دوره خدمت ما بود و پدرمون رو در آورد و هنوز داره بقیش رو در میاره بدم میاد

از اینکه مجبوری در کنار خسیس ترین آدم های دنیا خدمت کنی که به هیچ چیز بیت المال رحم نمی کنن بدم میاد

از اینکه به روز و ساعت بتونی بگی چقدر از خدمتت مونده ولی برای بعد خدمت هیچ چیزت مشخص نباشه بدم میاد

از اینکه رئیس هات کسایی باشن که حتی برای مرخصی استحقاقی هم منت می گذارن و قبول نمی کنن بدم میاد

از اینکه روزی ده مرتبه ازت بپرسن چند ماه خدمتی؟ و باز فردا همون آدم ها همون سئوال رو مجدد بپرسن بدم میاد

از اینکه کارهای اداری توی نظام فقط تلف کردن کاغذ ، وقت و بیت المال هست و هیچ دردی رو دوا نمی کنه بدم میاد

از اینکه توی سیستم اداری عتیقه ای کار کنی که شتر با بارش گم میشه و بعد ازت بخوان سوزن رو توی انبار کاه پیدا کنی بدم میاد

از اینکه توی اداره مردم بیچاره رو طوری دست به سر می کنیم که میان ازمون تشکر هم می کنن بدم میاد

از اینکه مردم فکر می کنن هر کی لباس پلیس پوشیده عشق پلیس مهربان بودن داشته و باید تمام وقت و دست به سینه در خدمت اونا باشه بدم میاد

از اینکه هنوز چند ماه دیگه سربازم بدم میاد

از اینکه دارم می نویسم از چه چیزهایی بدم میاد بدم میاد

از اینکه شما هم از تعدادی از اینهایی که گفتم بدتون میاد بدم میاد

توی این خدمت داره کم کم از خودم هم بدم میاد

حالا کی میگه که من از خدمت بدم میاد؟!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
روزنوشت های یک پلیس وظیفه شناس - 8
تاريخ: بیست و نهم آبان 1388 ساعت :10:57

انتقال به صحرای نوادا

روال اداری اینه که هیچ کس نباید بدون هماهنگی وارد اتاق رئیس بشه. یک روز یک پسر جوان با تیپ آنچنانی و شلوار چسب و موهای سیخ سیخی وارد دفتر شد و پرسید جناب سرهنگ هستن؟ منم خیلی سریع گفتم : «بله، خواهش می کنم بفرمایید تو!»

یکی از سربازها گفت: چکار کردی؟ بدون هماهنگی؟ با این قیافه ضایع فرستادیش بره تو؟ بدبخت شدیم! رئیس اول کله اون رو می کنه بعد ما رو واسه ادامه خدمت منتقل می کنه صحرای نوادا!

اون حق داشت. ولی به اندازه من بعضی جزئیات مهم رو نمی دونست، اون رو قبلاً دیده بودم، پسرِ رئیس بود!


گوگوری مگوری

اطاعت از دستورات درجه های پایین تر از خودتون که جزو پرسنل کادر هستند تقریباً یک روال عادی به حساب میاد. ولی چند وقت پیش صحنه خیلی بامزه ای دیدم. یک گروهبان کادری با جثه ریز و شکل و شمایل بسیار جوان ( صورتش کمی بزرگتر از فربد توی سریال مسافران) که یک بیسیم دستش گرفته بود آمد و شروع کرد به تقسیم کار افسرهای وظیفه که اغلب سن و سال خیلی بیشتری داشتند.

بعد که رفت همه زدیم زیر خنده. باید اونجا بودید تا دقیقاً لمس کنید چقدر صحنه ی بامزه ایه. پیشنهاد کردم این سری که اومد به نمایندگی از بچه ها لپش رو بکشم و بهش بگم : « گوگوری مگوری! این بیسیم چیزه! اون رو می دی به عمو تا بجاش یه چیز خوب برات بخرم؟! آ... قربون پسر گل! »

خوشبختانه دوباره ندیدمش و در نتیجه کار دست خودم ندادم!


رایانه از نقطه صفر

مدت ها بود که برای یکی از پرسنل درخواست رایانه کرده بودیم و برای من سئوال بود که رایانه رو برای چکاری می خواد؟ با پیگیری خیلی زیاد بالاخره یک رایانه روی میز اتاقش قرار گرفت. من رو صدا زد و گفت : هرکار میکنم روشن نمیشه! من نگاه کردم و دیدم فقط مانیتور رو روشن کرده. آموزش کامپیوتر از نقطه صفر (دقیقا صفر!) شروع کردم و نحوه وارد کردن رمز، کاربرد کلید Enter و Shift ، دکمه ok و خیلی بدیهیات دیگه رو توضیح دادم تا بالاخره کامپیوتر روشن شد و ویندوز بالا آمد.

منتظر بودم ببینم بعد این همه زحمت برای رسیدن به این مرحله چه استفاده ای می خواد ازش بکنه؟

در این لحظه تاریخی از من پرسید: «خوب حالا این به چه درد می خوره؟ باید چکارش کرد؟!»

اگه تا دیروز شک داشتم چرا اینقدر پیشرفت آی تی و فناوری اطلاعات توی کشور ما کند هست امروز به یقین رسیدم که دلیلش همین سئوال بی جوابی هست که ذهن اکثر مدیران کشور رو بخودش مشغول کرده!


پی نوشت :

1- سلام!

2- ببخشید دیگه! واسه چی؟ بخاطر همه چی!

3- ممنون! واسه چی؟ بخاطر دوستانی که همیشه پست ها رو به دقت می خونن و نظرشون رو می نویسن که استفاده کنم!

4- قول می دم! سعی میکنم بهتر بشم!


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز وبلاگي! | + |
داستان ترسناک واشر سرسیلندر
تاريخ: بیست و یکم آبان 1388 ساعت :18:34

چند وقت بود که خودرو محترممان آب رادیاتورش بسرعت کم می شد و جوش می آورد و به همین دلیل بردیمش پیش تعمیرکار که آقا ببین این چقدر هزینه تو گلوش گیر کرده. بنده خدا هم کاپوت رو زد بالا و یه نگاهی به موتورش انداخت و انگار که از مدت ها قبل میدونست این ماشین در این روز بخصوص میاد گفت: «واشر سرسیلندر ترسونده! هوا کمپرس می کنه! باید سرسیلندش بازبشه و واشرهاش عوض بشه! »

خلاصه از این چیزهایی که گفت همینقدر فهمیدیم که باید به اندازه ترسوندن واشر که حتما چیز خیلی بدیه سر کیسه رو خیلی شل کنیم.

چند روزی گذشت و باز ماشین آب کم می کرد. دوباره ماشین رو بردیم پیش تعمیرکار و دوباره کاپوت رو زد بالا و باز هم انگار از مدت ها قبل می دونست گفت : «واشر سرسیلندر ترسونده! هوا کمپرس می کنه! باید موتور کاملاً سرویس بشه!! »

از واژه «کاملاً سرویس بشه» چهارستون بدمون لرزید، یه نگاهی به موتورش کردیم و بصورت اتفاقی دیدیم شلنگ بخاریش داره چکه می کنه. به تعمیرکار گفتیم که علی القاعده نباید اینجا چکه کنه. چشم هاش رو نازک کرد و یه نگاه دقیق بهش کرد و درست مثل اینکه نظریه نسبیت انیشتن رو به تنهایی اثبات کرده لبخند قاتحانه ای زد و گفت برو یک شلنگ بخاری بگیر که مشکلش رو پیدا کردم!!

من این وسط نفهمیدیم این واشر سرسیلندر از چی ترسیده بوده که اینقدر خرج واسه ما تراشید؟

چاپ شده در سوسه


نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: طنز مطبوعاتي | + |


Copyright © 2005-2009 - All rights reserved.
Writer & Designer: غرغرو Power: Blogfa (Iranian weblog service) Language: Persian
TanzDooni.com & TanzDooni.blogfa.com