تبليغاتX
طنزدوني

كليپ رو فرستادم حاجي! - فتوكاتور
تاريخ: بیست و هفتم آذر 1386 ساعت :23:35
هفته گذشته يه تعداد فتوكاتور در سايت عصر ايران كار كردم كه اينجا مي گذارم و اميدوارم لذت ببريد.



براي ديدن تصاوير بزرگتر روي آنها كليك كنيد.


 Tinypic Tinypic Tinypic Tinypic


Tinypic Tinypic Tinypic Tinypic Tinypic Tinypic


Thanks to Tinypic for Free image hosting


** به در خواست يكي از دوستان گه گفتن« زشته! ... زشته!...» يكي از عكس ها رو حذف كردم و دوتاي ديگه به جاش گذاشتم. از ايشون بابت تذكرشون ممنونم.

نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: فتوكاتور | + |
آناليز فوتبال ما ! - فتو طنز
تاريخ: شانزدهم آذر 1386 ساعت :19:27
يه روز به خانه نشسته بوديم داشتيم تخمه مي شكستيم كه يهو ديديم تلفن زنگ ميزنه! گوشي رو برداشتيم گفتيم: كيسته؟ گفت: "عادل فردوسي پور هستم! اگه آب دستت هست بگذار تو يخچال و زود برامون يه آناليز تركيبي از فوتبالمون بده كه برنامه نود گيره اين آناليزه است!" ما هم گفتيم باشه و اين رو داديم بهش!


توضيح: "كل يوم" اين تصاوير كه نه! ولي تعداديش در شماره آذر ماهنامه ستون آزاد چاپ شد! متن و يكسري از ايده ها هم دست پخت بهمن مهران بود! دستش درد نكنه!




اون قديم ها يه علي كريمي بود كه بهش مي گفتن جادوگر... با توپ ميرفت توي گل!


اما توي ورژن جديد هري پاتر افتاد روي دور جادوگري و كريمي كه بازارش كساد شد ترجيه داد زياد خودش رو خسته نكنه!


نا سلامتي ليگ برتر ما حرفه اي هست و توي ليگ حرفه اي، گلزني روي ضربات ايستگاهي خيلي مهم است! حالا اگه يكم اون وسط توپ تغيير مسير داد هيچ عيبي نداره!

تاكتيك هاي حرفه اي ديگه هم استفاده مي شه، مثلاً سانتر كردن اوت!!

 

به ادامه مطلب مراجعه كنيد...


 


مطلب ادامه دارد
نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: فتوكاتور | + |
شيخ الكتاب
تاريخ: ششم آذر 1386 ساعت :16:24

 

به بهانه پیوند مبارک "کتابگذار اعظم و وکیله الرعایا"

آن دوستدار مطالعه، آن زوج طالعه، آن بلاگفا را كرده آباد، آن غذبيت را داده بر باد، آن پارتي ما در مخزن كتاب، آن عاشق لفت و لعاب، آن دوستدار انتقاد(!)، آنکه طنز بودش اعتقاد؛ شيخ الكتاب، حضرت مستطاب «كتابگذار اعظم» فيلتر ا... وبلاگه! از ظريف طنازاني بود كه وبلاگ او کاری عجب بود و واقعاتِ غرایب که خاص، او را بود.

 

روزي شيخ در همان كتابخانه كه كتاب مي گذاشت؛ مشغول طنازي بود كه مريدي وي را در اين حال يافت و فرياد بر آورد كه: «يا شيخ! اين چه وضع اشتغال جوانان مملكت است كه شما هم كتاب مي گذاري هم طنز به خورد ملت مي دهي؟! يكي را رها كن تا آمار اشتغال افزون گردد و دولت را پريشاني حاصل نشود!» شيخ دستي سوي گوش مريد دراز نمود و همي گوش مريد بپيچاند و در گوشش نجوا نمود كه: «تو يحتمل از نان به نرخ روزخوران و از جيره خواران مجله غير وزينه ستون آزادي كه ما را در زمره الهاميان مي خواني؟!» مريد هم مدام مي گفت: «شيخ جان ما رها كن! ... لاله! لاله! لاله ي گوش...! يا ام الشكوه...!» مريد كه هوا را ناجوانمردانه بي ريخت(!) و پته اش روي آب ديد، لاله گوش از دست شيخ خلاص كرد و پا به فرار گذاشت. رضي ا... عن فراره!

روز ديگري شيخ داشت...درق!....آخ!... هيچ... شيخ هيچ نمي كرد! فقط شيخ داشت ما را  در كمال ادب و متانت پند مي گفت كه من بعد كمتر حوالي «طنز كتابداري» آفتابي شويم! ما هم به ديده منت اطاعت مي كنيم! (ولي خودمانيم يا شيخ! عجب دست سنگيني داريد! حفظ ا... يدك!)

 

نوشته شده توسط غرغرو | موضوع: تذكرة الاكابر | + |


Copyright © 2005-2008 - All rights reserved.
Design: غرغرو Power: Blogfa.com Image Hosting: TinyPic.info
TanzDooni.blogfa.com ...!