آن زیبای خفته، آن تعصب و غیرت در او نهفته، آن نگین پادشاهی، آن دردانه پهلوی، آن عامل اجنبی، آن مسافر ایستگاه پایانی، آنكه زن مي گرفت زیادی، ز هرچه رنگ و ریا خالی، صاحب عینکی بود به این قطوری! ، آن كه از اول گند زده بودي و در آخر فرار کرده بودی، آن که در نطقش همچو طوطی، کرده تمام سنگ پاها را تو قـوطی، آن که بـر پیشانی او چنین نبشته: همه آمالم شد رشته به رشته، شیخ المتواری و شاه مخلوعنا «محمد رضا پهلوی» شوی فرح بود و مرید ثریا و قبل از آن او را با دگران کارها بسیار بود. ا... اعلم!

نقل است که روزی محمد رضا در اندرونی خسبیده بود و خواب های ملوکانه می دید. ناگاه سخت به هزیان افتاد و در خواب دیدندش که مى گریست. غلامان گفتند: «علیا حضرت! علت پریشانی چیست؟» گفت: «ترسم سی سال که از مرگم بگذرد، خلق مرا فراموش کنند و حتی در یاد ما دو پاراگراف ناسزا هم بر ما روا ندارند!» مولانا «غرغرو» آنجا بود. گفت: اندوه بیهوده به دل راه مده که تا آن زمان نشریات بسیار باشد و نویسندگان بیکار... و قس علی هذا ! کثرا... امثالهم
چاپ شده در ماهنامه طنز و کاریکاتور ستون آزاد
جهت دانلود مفتکی شماره 28 (بهمن) اینجا کلیک کنید!
به بهانه پیوند مبارک "کتابگذار اعظم و وکیله الرعایا"
آن دوستدار مطالعه، آن زوج طالعه، آن بلاگفا را كرده آباد، آن غذبيت را داده بر باد، آن پارتي ما در مخزن كتاب، آن عاشق لفت و لعاب، آن دوستدار انتقاد(!)، آنکه طنز بودش اعتقاد؛ شيخ الكتاب، حضرت مستطاب «كتابگذار اعظم» فيلتر ا... وبلاگه! از ظريف طنازاني بود كه وبلاگ او کاری عجب بود و واقعاتِ غرایب که خاص، او را بود.

روزي شيخ در همان كتابخانه كه كتاب مي گذاشت؛ مشغول طنازي بود كه مريدي وي را در اين حال يافت و فرياد بر آورد كه: «يا شيخ! اين چه وضع اشتغال جوانان مملكت است كه شما هم كتاب مي گذاري هم طنز به خورد ملت مي دهي؟! يكي را رها كن تا آمار اشتغال افزون گردد و دولت را پريشاني حاصل نشود!» شيخ دستي سوي گوش مريد دراز نمود و همي گوش مريد بپيچاند و در گوشش نجوا نمود كه: «تو يحتمل از نان به نرخ روزخوران و از جيره خواران مجله غير وزينه ستون آزادي كه ما را در زمره الهاميان مي خواني؟!» مريد هم مدام مي گفت: «شيخ جان ما رها كن! ... لاله! لاله! لاله ي گوش...! يا ام الشكوه...!» مريد كه هوا را ناجوانمردانه بي ريخت(!) و پته اش روي آب ديد، لاله گوش از دست شيخ خلاص كرد و پا به فرار گذاشت. رضي ا... عن فراره!
روز ديگري شيخ داشت...درق!....آخ!... هيچ... شيخ هيچ نمي كرد! فقط شيخ داشت ما را در كمال ادب و متانت پند مي گفت كه من بعد كمتر حوالي «طنز كتابداري» آفتابي شويم! ما هم به ديده منت اطاعت مي كنيم! (ولي خودمانيم يا شيخ! عجب دست سنگيني داريد! حفظ ا... يدك!)
(به بهانه پخش مجدد و شبانه سریال ناوارو - Navarro )
آن شخص شخيص، آن كميسر پليس، آن گرد جهان چرخيده، با هيكل ورزيده، آن قبله افسران و دشمن مجرمان، آن يولاند* را داشته، شهرتش عالم را برداشته، آن كه سر به هر تو داشته، كميسر والتز* را سر كار گذاشته، شيخ الانتظامات، صاحب كرامات، "كميسر ناوارو" در انواع پرونده ها حظي تمام داشت و انگشت كه به هر سوراخ مي كرد، قاتلي بيرون مي آورد و از اين دست او را تصانيف بسيار است و كرامات مذكور.

في الحال كه ما (شيخ الشيوخ، غرغرو!) قلم به دست گرفته تا شرح حال ناوارو كنيم، خاطره اي از ذهنمان گذشت كه نقل مي كنيم: روزي به خانقاه بيتوته كرده و تخمه شكسته مي نموديم كه خبر آمد تلفن زنگ مي زند! گوشي را بر داشتيم و گفتيم: "كيسته؟!" گفت: "ناوارو هستم!" و گلايه سر داد كه :يا شيخ! تو با مكاشفات بسيار و ساليان دراز زحمت ريش خود سفيد كردي و اكنون آفتابت لب بام است! تو را به يولاند چه كار است؟! قبلاً به ما خبر مي رسيد كه در طنزدوني، دُزِ فرهنگي ملت را بالا مي بردي! اما حال به چه روز افتاده اي كه مطالب زرد به خورد ملت مي دهي؟!
ما نيز كه تاب چنين گستاخي نداشتيم از همان خانقاه، يك طياره اسكورت گرفتيم و آمديم اينجا كه جواب ناوارو را پشت تريبون طنزدوني اعلام كنيم: اولاً ما هيچ هم رنگمان زرد نيست و قلم فرساييمان هم زرد نيست! چون آنچه ما مي كنيم، احترام به سليقه مخاطب است و عامه پسند مي نويسيم! ثانياً يولاند به دهه هشتاد و نود ميلادي در سريال نقش داشته و از دو هزار ميلادي به بعد خيلي كامله شده است! بنابراين اين وصله ها به ما نمي چسبد!
و ا... اعلم!
آن دوستدار خردجمعي، آن عاشق بازي نصرتي، آن آبيه ورژن هشتاد و شیش، كم و بيش عين سيريش، آن كه با يونگ بودش اتحاد، لوتي گري بودش اعتقاد، به مايلي كهن نبودش احترام، شيخنا و نيو جنرال فوتبالنا(!) « امير خان قلعه نوعي» متخلص به جنرال! حفظه ا... كل يوم! از تازه بزرگان فوتبال مملكت بود كه در كارنامه اش هيچ شكي جايز نبود! روزي جمعي از مريدان گرد وي جمع شده و پرسيدند: «يا شيخ، اين فصل S.S را چه شده است كه نه رنگ ليگ آسيايي ديد و نه جام داخلي؟» شيخ كه در اعماق خردجمعي غرقه بود با انگشت به جانب «صمدخان مربي الدوله» اشاره كرد و گفت: همانا ما بي تقصيريم و اوست كه سبب تشويش تيم گشته و يونگ را به كار نگمارده است تا خرد جمعي افزون گردد! مريدان با شنيدن اين برهان هاي اظهرمن الشمس سخت از آگاهي لبريز شدند و سر به بيابان نهادند... و نيز در احوال شيخ نقل شده كه روزي تماشاگرنمايي از وي پرسيد:« شيخ! چطور شد كه اينطور غرور ملي را در بازي مكزيك به باد فنا دادي؟... و با فلاش بكي دوران سياه چلنگر و برانكو - رضي ا... عن نتايجه!- را به يادش آورد كه سه يك شديم و لااقل دايي در زمين بود كه تقصيرها را به دوش بكشد! اما حال چه كسي بار اين تقصير را به دوش كشد؟» شيخ سخت دگرگون شد و بانگ بر آورد كه: « شما را لياقت همان برانكو باشد!» و في الفور دست خردهاي جمعي بگرفت و قصد عزيمت به تيم هاي شيخ نشين نمود، تماشاگرنما كه آينده مملكت را در تباهي و نابودي ديد پشيمان شد و به پاي شيخ افتاد و بوسه ها زد و پاچه ها خواراند و ضجه ها ابراز داشت تا شيخ را دل رحمي افتاد و از تصميمش منصرف گشت و اينگونه بود كه همچنان سايه شيخ بر سر تيم مستدام است! حفظ ا... سايئه!

آن زمامدار ثروت ملی، آن فرماندار امور کلی، آن کرامت کننده ی پول به آقازاده ها، محل جلوس شاهزاده ها، آن یگانه سریر بی مایه ها، وزارت حیف و میل سرمایه ها، آن حامی کسری بودجه ها، آن پیچ درپیچ هزار مارپیچ، شیخنا و سرورِ اُمورنا « وزارت نفت » حفظه ا... تا ابد!
گویند که در سنه سی و یک هجری و با جهد ملی ها و مذهبی ها و رأی عدالتخانه لاهه، این صنعت خدادادی به ملی شدن گراییده و از آن فایدت بسیار حاصل شد بالا نشینان را. و نقل است که شیخنا سالهاست که عضو شیوخ مصادره کننده یا صادرکننده ی نفت (OPEC) گشته و ما را از آن مباهات بسیار است.
چند سالی است که برای طنزنمایانی چون ما سئوال پیش آمده که چرا تا هذا الیوم، نوبت به زمامداری سالانه ی دولت ما بر اجلاسِ شیوخ نگشته است! مگر بر مبنای حروف الفبا نیست؟ مگر یازده شیخ بیشتر در گرو حاضرند؟ما از این واقعه غریب سخت انگشت به فام مانده و از زمامدار امورنا شیخ وزیر النفت – حفظه ا... مقامه – پرسیدیم: یا شیخ، مگر این الفبای شما چند حرف دارد؟! شیخ فی الفور فرمود: اولاً که الفبای ما عین خودمان است و حرف ندارد! ثانیاً بر سر تعداد حروف بین علمای دیپلماسی خارجه اختلاف است، ولی آنچه مسلم است مناعت طبع ما ایرانی هاست! – ا... اکبر –
در این لحظه بود که ما و جمیع اطرافیان ما به جِد مرید این بزرگواری و حس بی نیازیِ زمامدارِ امورِ شیخنا گشتیم.
از دست و زبان که برآید کز عهده ی وصفش به درآید؟!
آن آشنای وقت شناس، آن اتاق جادویی، آن عذاب آسمانی، آن مربی ورزش صبحگاهی،آن ذکر عالم برزخ، آن سرویس اکابر پیش از انتخابات، محل کتابت انواع خاطرات، آن منبع شایعات، آن شمع امید سارقان، آن سیمرغ شهروندان، شیخنا و مرکب اغلب اوقاتنا «اتوبوس» حفظه ا... وجوده. از غریب مصنوعات آدمی بود که فقدانش مایه تآخیر و نکوهش بود و وجودش مایه استغفار و رنجش.
روزی از ایام تحصیل، سوار بر شیخنا به طرف دانشگاه عزیمت می کردیم و کم کم نزدیک رُستنگاه سبزه – ایستگاه سابق – می شدیم و ازاین باب که هنوز زنده بودیم، خدای را شاکر بودیم. در همین احوال صدایی ترمز مانند به گوش رسید و متعاقب آن ... دَرق ... گویی شیخنا با مرکبی دیگر برخورد کرد. ضارب نیز که حرفه ای می نمود فی الفور از محل سانحه گریخت. راکبِ شیخنا هم عزم بر تعقیب جانی و ستاندن خسارت نمود و اینگونه بود که صحنه مبدل به سکانسی اکشن در خیابان های شهر گردید. ما نیز با یک بلیط چندین صحنه مختلف را ناظر بودیم: اول تصویر کلوزآپ عزرائیل جلوی چشممان! دوم طعام وعده ی قبل در دهانمان، سوم جانیِ فراری در جلو و پشت سرش درایور- شیخنای سابق!- چهارم تصویر خودمان مقابل درب بسته شده ی کلاس.
بالاخره در یک پیچ تند، مرکب تیزروی فراری چرخش ترکید و از حرکت بازایستاد. در این هنگام درایور از شیخنا پایین آمده و پنجه در پنجه ی او افکند تا حق خویش را بستاند. پس از احقاق حق با سیمایی فاتح بر پشت شیخنا نشست و بی توجه به بوق های پشت سر، آرام راه خویش را گرفت و جان ضارب را به جوانی او بخشید. رضی ا... عنه
جوابیه مطلب را حتما بخوانید!
آن دانشجوی داروسازی، آن در اندیشه جهانی سازی، آن بالابرنده ی تیراژ، آن افزاینده متراژ، آن زداینده ی گیرپاز، آن سراینده ی اشعار بی قافیه، آن زننده ی شوت در زاویه، آن عاشق سوسیس، آن هوادار پرسپولیس،آن دوستدار انتقاد(!) ، آن خواستار پیشنهاد ، آنکه پول و مایه بودش اعتقاد؛ دکتر محمدرضا حسینی – دَفَع ا... شَرﱡه – نشریه ی او کاری عجب بود و واقعاتِ غرایب که خاص، او را بود.
نقل است که روزی شیخ میم هنرور – قطع ا... قلمه من البیخ – از غایت اعمال نفوذ در سانسور مطالب مهم در صحیفه، سخت پریشان شده، به خدمت دکتر تلفن زدی و بعد از عرض ارادت و خدمت، از ایشان طلب قدری آزادی و اختیارات در صحیفه را کرده است. پس چون دکتر این سخن بشنید فرمود: یا رأس الدبیر[1]، همانا که ما را بعد از نگاشتن بعضی مطالب حتی از باب مکتب خانه ی داروسازی به داخل راه نداده و محل ... هم به ما نمی کنند؛ چه رسد به اینکه به شما "رهایی قلم" اعطا کنیم که دیگر حسابمان با کرام الکاتبین است.
ونیز نقل است شیخ وحید س – که روزگاری در نشریه بالابر[2] مشغول خدمت بوده- آخرین تریپ افشاگری را گرد آورده بود به خیال آنکه خلق بخوانند و حقایق بر آنان آشکار شود، لیکن دکتر با بو بردن از نگاشته شدن آخرین ورژن افشاگری، گفت: که شما پر رویی را به کمال رسانده اید و اینجانب از اول به مساعدت شما در ستون آزاد مشکوک بودم. و اینگونه بود که مِن بعد آن ستون آزاد عاری از هرنوع افشاگری چاپانده شد.
و نیز او را گفتند : یا شیخ الدوکتور! این ستون را از چه روی آزاد افراشتی ؟ گفت:روی حساب معرفت! گفتند :ایول! ودگر چه؟ گفت: تا زنم بر سر اینان و آنان ! گفتند : پس چرا تا کنون نزدی ؟! گفت: ....دی شب دراز است!
از ایشان تصانیف بسیار است . رضی ا… عنه
[1] سردبیر
[2] آسانسور
پی نوشت: این مطلب که با قلم خود محمدرضا اصلاح شد مربوط به دو سال قبل است و الان محمدرضا حسینی درمقام موسس نشریه و میم هنرور درمقام مدیر مسئول هستند.
آن ستاره آسمان علم، آن گستراننده مراكز علم، آن بيزار از مقامات دنيايي،آن هميشه كانديد رياست جمهوري، آن عاشق حذف كنكور، آن گيرندهي شهريه با ضرب و زور، آن زمامدار دانشگاه « دكتر عبدالله جاسبي» عفه ا... ذنبه
روزي جمعي از طالبان علم بر وي خرده گرفتي كه: اين همه دانشگاه چگونه راست كردي؟بفرمود: در هر كجاي مملكت دانشگاهي برافراشتم تا طالبان علم در ولايت خود مشغول كسب علم و معرفت شدي و در مقابل، چكها از پدران ستاندي به حسابداري تحويل نمايند تا آنان را ذخيره آخرت باشد و دانشگاه را خير دنيا! الدنيا مزرعه الآخره.

و نيز نقل است كه وي را گفتند: يا شيخ، اگر به رئيس جمهوري رسيدي، چه خواهي كرد؟ في الفور گفت: درآمد نفت، اخذ ماليات، عوارض، خودياري، آبونمان و ... را كلا در حساب مكتب خانه آزاد اسلامي واريز گردانيم و از آن، آبروي رفته را باز گردانيده، كلي كارهاي باكلاس من جمله خوابگاه، سرويس، همايش، وام و غيره به انجام رسانده و پوز مكتب خانه ملي را . . . ببخشيد . . . پشت مكتب خانه ملي را به خاك برسانيم تا عبرت ساير مكتب خانه ها باشد!
و او را از اين دست شعارها بسيار بود. رضي ا... عنه
آن مظهر علم و دانش، آن مایه مباهات، آن خاک خورده ی سنوات، آن دردانه ی صناعات، آن ضایع و جوات، آن آب شور برای تشنگان، مناسب برای مسافرکشان، نشانه ی قدمت صنعت ما و کوری چشم دشمنان ما، شیخنا و مرکب اغلب اوقاتنا و سیریش صنعتنا «پیکان!» حفظه ا... وجوده. از غریب مصنوعات آدمی بود که فقدانش مایه کسالت و بی سوژگی بود و وجودش مایه استغفار و رنجش.

روزی جمعی از سترگان روشنفکر غرب زده، بر مدیر ایران خودرو خرده بگرفتند که: یا شیخ! شما چهل سال این مرکب لگن نما را ساخته و تحویل خلایق داده اید و با قصد قربت سود سرشار به جیب روانه ساخته اید، پس شمایی که چنین صاحب مباهات و مایه افتخار هستید، چه می شودتان که نتوانستید خودرویی در همین قیمت ها در آورید؟!
مدیر سخت بر آشفت و گفت: چشم شما را چه شده است که این سند افتخار ما را نمی بینید؟! مگر نه این است که ما با تکنولوژی جدید و استفاده از خلاقیت خدادادی «آردی» را ساخته و بر سر خلایق بسیار منت گذاشته ایم! مرکبی چون این که هیکلش آدم باشد و قدرتش قدر الاغ(!) در هیچ کجا نسازند و حال چون شمایی به ما خورده می گیرید؟ همچنین در کتاب «مباحثٌ فی التمجید از ایران خودرو» آورده شده است که روزی رستم در دامن دشت قدم می زد که ناگهان برای اولین مرتبه چشمش به رخش افتاد و حسابی خاطر خواه او شد و رفت و بر پشتش بنشست، پس در این هنگام گفت:« این چنین مرکبی که سرعت یوز پلنگ و عقل انسان دارد، ایرانیان را شایسته است!»
جماعتِ خرده گیران سخت متعجب شدند و گفتند: «یا شیخ! این چه ربطی داشت؟ آن تعبیر را اگر رستم گفته باشد برای رخش گفته نه برای این جوات مخفی!»
مدیر بگفت: « باشد تا آیندگان کلاه خود را قاضی کنند که ربطش چه می شود!»
جماعت خرده گیران، که دیدند کلاه بزرگی به سرشان رفته، کلاهشان را قاضی کردند و به شهر خود بازگشتند!
| Copyright © 2005-2008 - All rights reserved. |
| Design: غرغرو Power: Blogfa.com Image Hosting: TinyPic.info |
| TanzDooni.blogfa.com ...! |





